تبليغاتX
مشق شب

مشق شب

زندگی

زندگی واسه ما آدما مثل دفتر میمونه برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری به اخرش برسی وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی اما اخرش که رسید جا کم میاری حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:35  توسط امیر حسین  | 

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داور بازي تمام شد... زندگي را باختي

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط امیر حسین  | 

غرور و عشق

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:50  توسط امیر حسین  | 

آموزش

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:49  توسط امیر حسین  | 

یوسف گمگشته

وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط امیر حسین  | 

ديدي تا

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:9  توسط امیر حسین  | 

طناب

طناب

روزی مرد کوهنوردی تصمیم گرفت که از کوهی بسیار بلند به تنهایی صعود کند کوهی که تا به آن موقع هیچکس به تنهایی نتوانسته بود آن را فتح کند اطرافیان آن مرد بسیار اصرار کردند که در این راه به او کمک کنند اما غرورش بر او غلبه کرده بود وپیشنهاد آنها را رد کرد پس از چند روز که وسائل صعود به کوه را فراهم نمود شروع به بالا رفتن از کوه و رسیدن به مرتفع ترین نقطه یعنی قله
کرد پس از چند ساعت راه پیمایی به شب برخورد کرد شبی بسیار نا آرام وطوفانی اما چند متری تا قله نمانده بود پس با استفاده از چنگک های مخصوص این کار خود بالا کشید به نزدیکیه قله رسید اما با تکانی که خورد چنگک از زیره پایش رها شد و از آن ارتفاع بلند به سمت پایین پرت شد در هوا معلق بود و حرف های دوستانش در گوش او نجوا می شد که در یک آن حس کرد طناب به دور کمرش محکم شد پس از لحظه فریاد زد ای خدا کمکم کن ندایی آمد آیا واقعا به خدا اعتقاد واعتماد داری؟ مرد گفت: آری باره دیگر ندا آمد اگر اعتقاد قلبی به خدایت داری با چاقوی همراهت طناب را ببر مرد در دل گفت این هم از خدایمان می گوید طناب را ببر! سپس محکم به طناب چسبید وچشم انتظار گروه امداد ماند صبح آن روز در اخبار حوادث شنیده شد مردی به علت یخزدگی شدید جان خود را از دست داده است با وجود این که تنها نیم متر با زمین فاصله داشته است.
نتیجه ی اخلاقی: اگر به چیزی معتقدید سعی کنید اعتقادتان از ته ته ته قلبتان باشد مهم نیست چه باشد خدا یا غیره خدا مهم اعتقاد شماست (البته این اعتقاد به خدا باشد بهتر است)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:19  توسط امیر حسین  | 

دوری

دوری عشقای کوچیکو از بین میبره ولی به عشقای بزرگ عظمت میده مثل باد که یه کبریتو خاموش میکنه اما شعله های آتیشو بزرگتر میکنه!!!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:0  توسط امیر حسین  | 

love me

هر روز كه از عمرم مي گذره عشقم به تو بيشتر ميشه باور كن كه ديوونتم ديوونه مثل هميشه فقط تو پاره تني به حرمت اشكم قسم بي تو ميون عالمي غريبم ويه بي كسم سكوت خسته ام وببين ببين بي تو چه كم شدم همسايه سقوطم وتنها رفيق غم شدم صحبت راه دور كه نيست بحث دو پاي خستمه شاكي غصه نيستم نقل دل شكستمه لپ كلام اي با وفا بي چك و چونه چاكرم واسه فداي تو شدن من كه هميشه حاظرم دوست داشتنت مقدسه واسه همين دوستت دارم شيرين ترين عبادتي اميد روز آخرم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:43  توسط امیر حسین  | 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس كه هيچ كس نبود ...هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم! با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني است
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط امیر حسین  | 

یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسیر میشه

یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه

یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه

یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه

دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره

یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه

یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد میشه

یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه  .......

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط امیر حسین  | 

پیام عشق

… اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم ، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم . برای روشن نگاه داشتن چراغ ناچاریم در آن نفت بریزیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:8  توسط امیر حسین  | 

دود

 وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را میبینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی حتی شعله اش را نمی بیند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:58  توسط امیر حسین  | 

شوری اشک

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک را بر لبانم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جداییست
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:3  توسط امیر حسین  | 

اعتماد

در یک لحظه همه چیز می تواند دگرگون شود


وزش باد را بر روی شانه هایت احساس کن
در یک چشم بر هم زدن می توانی دنیا را در اختیار خود درآوری
پس گذشته را به فراموشی بسپار
آیا می شنوی که نیرویی تو را فرا می خواند؟
آیا آن را در روح خود احساس می کنی؟
آیا می توانی به این رویا اعتماد کنی
پس آن را تحت کنترل خود درآور.
پرواز کن آن بخش از وجودت را که پنهان کرده ای نمایان کن
تو می توانی بدرخشی
دلایل کارهایی که در زندگی قادر به انجام آنها نبودی را فراموش کن
و دوباره تلاش را آغاز کن
زیرا اکنون زمان متعلق به توست
زمانی برای اوج گرفتن
تمامی نگرانی هایت را در جایی دیگر بدور بریز
رویاهایت را درک کن و به دنبالش باش
قبل از آنکه زمان بگذرد و هنگامی که می خواهی به آن برسی ، ببینی دیگر چیزی باقی نمانده
و در جهان احساس پوچی کنی
زمانی که افسرده و دلتنگ هستی و احساس تنهایی می کنی
و فقط می خواهی به جایی فرار کنی
به خودت اعتماد کن و مایوس نشو
تو می دانی که بهتر از هر شخص دیگری هستی
پرواز کن. آن بخش از وجودت را که پنهان کرده ای نمایان کن
دلایل کارهایی که در زندگی قادر به انجام آنها نبودی را فراموش کن
و دوباره تلاش را آغاز کن
زیرا اکنون زمان متعلق به توست
زمانی برای اوج گرفتن
در یک لحظه می تواند همه چیز دگرگون شود

24خرداد
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:5  توسط امیر حسین  | 

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:44  توسط امیر حسین  | 

.........

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار
دیگری همدیگر را نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی و به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم
مال تو نبوده»
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:49  توسط امیر حسین  | 

غرور

قناری عاشق کرکس شده بود جسه بزرگ و پرهای زمخت کرکس برای قناری کوچک

مظهر قدرت بود. یک روز قناری و کرکس کنار هم روی دیوار یک خانه روستایی نشستند

مرد روستایی که آن ها را دید گفت: حیف از این قناری زیبا که با پرنده ای به این زشتی

همنشین شده ، پرها و صدای زیبای قناری کجا و کرکس کجا؟

قناری نگاهی به پرهای نرم و خوشرنگش انداخت غرور سر تا پای وجودش را فرا گرفت،

پر کشید و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:16  توسط امیر حسین  | 

رفت و............

رفت و من انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا

دوست بدارد وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد

 من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی

 کردن مثل تنها مردن است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:10  توسط امیر حسین  | 

آدمک.............

آدمک آخر دنیاست بخند                   آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی                  بخدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد              شوخی کاغذ ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است             فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست         تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم                 پر زدن نیستکه در جاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان                               به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:9  توسط امیر حسین  | 

کمکم کنید

سلام بچه ها.

ازتون یه خواهشی داشتم.

بهترین دوسته رفیقم تصادف کرده و تو کماس.

من وقتی شنیدم حالم خیلی گرفته شد.

آخه میدونی چیه؟ تا حالا گریه یه مرد رو دیدی؟

هیچ چیزی بدتر از دیدن گریه کسی حالم رو خراب نمیکنه.

ازتون میخوام که براش دعا کنید آخه شما دل پاکی دارید و خدا حرف شما رو گوش میده.

تو رو خدا براش دعا کنید.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:32  توسط امیر حسین  | 

زندگی

زندگی دفتری از خاطر هست. یک نفر در شب تار، یک نفر در دل خاک، یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگزرد ما همه همسفریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:23  توسط امیر حسین  | 

دل شکستن

برای شکستن دل نیازی به سنگ نیست دا با یک نگاه سرد پرپر میشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:34  توسط امیر حسین  | 

عشق ورزیدن

عشق رازی است مقدس . برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام میماند ؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست ................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:29  توسط امیر حسین  | 

زیر باران

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم… انتظار می کشیدم… انتظار قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند… صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم، مثل پرنده ای در زیر باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود...
در رویاهایم پروازکردم، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه!، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود… و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید، قطره عاشق به چشمانم نرسید!… باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد… و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعی داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند اما آن قطره عشق با طوفان جنگید، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:28  توسط امیر حسین  | 

کاش............

کاش نمی دیدمش.....کاش نمیشناختمش.......

کاش دوستش نداشتم

کاش بهم نمیگفت دوستم داره.......

کاش اون جریان لعنتی پیش نمیومد.....کاش دلمو نمیشکست

کاش نمیبخشیدمش.....

کاش دوباره دلمو نمیشکست.....

کاش دوباره نمیبخشیدمش.......

کاش این دل نبود  کاش او نبود   کاش من نبودم

حالا به جایی رسیدم که میبینم اگه فراموشش نکنم نابود میشم

این روزا بعضی ها وقتی یه مدت با یه کسی دوست بودن فکر میکنن اینقدر دوست بودن  که وقت خیانت از راه رسیده

عزیزی بهم گفت کسی که یه بار تونست دل کسی رو بشکنه

بازم میتونه بشکنه ................حتی میتونه بدترم بشکنه............

جوری که دیگه نشه تیکه هاشو جمع کرد

میگن شکستن دل یه نفر گناهش سنگین تره از شکستن بال فرشته ها س

نمی خوام دیگه گناهی پای اون نوشته بشه....اونم به خاطر شکستن دل من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:27  توسط امیر حسین  | 

دوست داشتن

همیشه غم انگیز ترین وسخت ترین لحظات رو کسی میسازه که............. زیبا ترین و شیرین ترین لحظات رو واست ساخته بود    .داشتیم تو جاده میرفتیم که چشمم افتاد به یه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل میـــخواد نه دلیـــل ... !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:25  توسط امیر حسین  | 

عاشق شدن

عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خيلي سخته
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:21  توسط امیر حسین  | 

آدما

میدونی آدما بین« الف» تا «ی» قرار دارند.بعضی ها مثل «ب» برات می میرند، مثل « د» دوستت دارند، مثل« ع»عاشقت میشوند،مثل «م» منتظر می مونند تا یک روز مثل «ی» یارت بشن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:0  توسط امیر حسین  | 

فراموش نکن......

  یكی بهت میگه دوست دارم ولی ازت متنفره ، یكی هیچ وقت نمیگه دوست داره ولی عاشقته ، یكی همیشه كنارته ولی اگه هم نباشه هیچی رو از دست نمیدی ، یكی پیشت نیست ولی اگه وجودش ( حتی دور از تو ) ‌نباشه نابود میشی .. كاشكی میشد قدر لحظه ی با هم بودن قلبها رو دونست و قدر نزدیكی دلها و احساسها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:59  توسط امیر حسین  |