<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشق شب</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 13 Oct 2007 06:04:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی </title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>زندگی واسه ما آدما مثل دفتر میمونه برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری به اخرش برسی وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی اما اخرش که رسید جا کم میاری حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2007 06:04:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داور بازي تمام شد... زندگي را باختي&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Sep 2007 10:15:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرور و عشق</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم</description>
<pubDate>Mon, 03 Sep 2007 05:20:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آموزش</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» 
چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

</description>
<pubDate>Tue, 28 Aug 2007 08:19:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یوسف گمگشته </title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: black&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: black&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 10:34:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ديدي تا</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده</description>
<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 19:38:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طناب</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>طناب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزی مرد کوهنوردی تصمیم گرفت که از کوهی بسیار بلند به تنهایی صعود کند کوهی که تا به آن موقع هیچکس به تنهایی نتوانسته بود آن را فتح کند اطرافیان آن مرد بسیار اصرار کردند که در این راه به او کمک کنند اما غرورش بر او غلبه کرده بود وپیشنهاد آنها را رد کرد پس از چند روز که وسائل صعود به کوه را فراهم نمود شروع به بالا رفتن از کوه و رسیدن به مرتفع ترین نقطه یعنی قله &lt;BR&gt;کرد پس از چند ساعت راه پیمایی به شب برخورد کرد شبی بسیار نا آرام وطوفانی اما چند متری تا قله نمانده بود پس با استفاده از چنگک های مخصوص این کار خود بالا کشید به نزدیکیه قله رسید اما با تکانی که خورد چنگک از زیره پایش رها شد و از آن ارتفاع بلند به سمت پایین پرت شد در هوا معلق بود و حرف های دوستانش در گوش او نجوا می شد که در یک آن حس کرد طناب به دور کمرش محکم شد پس از لحظه فریاد زد ای خدا کمکم کن ندایی آمد آیا واقعا به خدا اعتقاد واعتماد داری؟ مرد گفت: آری باره دیگر ندا آمد اگر اعتقاد قلبی به خدایت داری با چاقوی همراهت طناب را ببر مرد در دل گفت این هم از خدایمان می گوید طناب را ببر! سپس محکم به طناب چسبید وچشم انتظار گروه امداد ماند صبح آن روز در اخبار حوادث شنیده شد مردی به علت یخزدگی شدید جان خود را از دست داده است با وجود این که تنها نیم متر با زمین فاصله داشته است.&lt;BR&gt;نتیجه ی اخلاقی: اگر به چیزی معتقدید سعی کنید اعتقادتان از ته ته ته قلبتان باشد مهم نیست چه باشد خدا یا غیره خدا مهم اعتقاد شماست (البته این اعتقاد به خدا باشد بهتر است)&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 07:48:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوری </title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>دوری عشقای کوچیکو از بین میبره

ولی به عشقای بزرگ عظمت میده

مثل باد که یه کبریتو خاموش میکنه

اما شعله های آتیشو بزرگتر میکنه!!!

</description>
<pubDate>Fri, 03 Aug 2007 11:29:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>love me</title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>هر روز كه از عمرم مي گذره عشقم به تو بيشتر ميشه باور كن كه ديوونتم ديوونه مثل هميشه فقط تو پاره تني به حرمت اشكم قسم بي تو ميون عالمي غريبم ويه بي كسم سكوت خسته ام وببين ببين بي تو چه كم شدم همسايه سقوطم وتنها رفيق غم شدم صحبت راه دور كه نيست بحث دو پاي خستمه شاكي غصه نيستم نقل دل شكستمه لپ كلام اي با وفا بي چك و چونه چاكرم واسه فداي تو شدن من كه هميشه حاظرم دوست داشتنت مقدسه واسه همين دوستت دارم شيرين ترين عبادتي اميد روز آخرم. </description>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 19:12:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir007amir.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس كه هيچ كس نبود ...هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم! با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني است</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2007 10:40:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir007amir&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>amir007amir</dc:creator>
<guid>http://amir007amir.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
